تبليغاتX
خوره فیلم
هر آنچه جوانان می خواهند

بگیریدش ( تحت تعقیب)  : 2008                                WANTED     

کارگردان : تیمور بکمامبتوف قزاقی (نگهبان شب و نگهبان روز )

مورگان فریمن – آنجلینا جولی – جیمز مک اووی ( آخرین پادشاه اسکاتلند ) – بازیگر روسی نگهبان شب و نگهبان روز

وسلی که در یک اداره کار می کند و خیلی ساده است و ترسواست و عصبی است و قرص مصرف می کند و با اینکه دوست دخترش را دوستش مخ زده و حتی با او سکس هم کرده است چیزی قادر نیست به او بگوید و در توانش نیست با هیچ کسی رابطه برقرار کند . از این سو پدرش یک خلافکار حرفه ای است با یک قدرت مافوق و تیر اندازی ماهر که قادر است در انحنا شلیک کند و کات دار آدم ها را بکشد . در آخرین درگیری موفق به کشتن 4 نفر بالای آسمان خراشی می شود ولی ناگهان می بینیم که تیری سرش را می ترکاند وپایین پایش ایکس نشانه است -  وقتی ریورس می شود زننده تیر مردی است خلافکار که به او ج قدرت رسیده و رودست پدر پسر قرار گرفته و خطرناک است ( کراس )  . روزی پسر در فروشگاه است که کراس می خواهد او را بکشد تا استعداد پدر انتقال نیابد که فاکس ( آنجلینا)  او را نجات می دهد و با تیراندازی پسر را نجات می دهد و در بیرون هم پس از تعقیب و گریز ها ی فراوان موفق به فرار می شوند و ... دختر و گروه آنها اعتقاد دارند که پسر همانند پدر قدرت دارد و پدر را که از دست داده اند می خواهند روی پسر کار کنند تا این وظیفه را انجام دهد . به نزد رییس گروه اسلئون ( مورگان ) می برند تا وی را تربیت کنند . اول پسر امتناع می کند . اسلئون از وی می خواهد بال مگس را بزند . او حتی مگس را نمی تواند ببیند ولی از ترس کشته شدن ( الکی ) می زند و بالها را به راحتی جدا می کند . پس گروه اشتباه نکرده اند و وی همان نایب پدرش است . فقط باید استعداد را از او بیرون کشید  . به مرور در طول داستان پیچیده ای متوجه می شویم همان فرد قاتل اولیه پدر پسر است و گروه مذکور وی را تربیت می کنند تا پدرش را بکشد و پسر در آخر فیلم علیه گروه تربیت کننده می شود . فیلم سرشار است از تصاویر محیرالعقول

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 23:3  توسط ناشناس  | 

 

من افسانه ام : 2007 برادران وارنر                    I  AM  LEGEND                                                                         

فرانسیس لاو رنس

ویل اسمیت

یک دارویی کشف می شود برای ریشه کن کردن سرطان ولی این دارو بر عکس عمل می کند و مردم کره زمین را می کشد و 500 ملیون نفر هم دراکولا مانند شده اند که در تاریکی مطلق زندگی می کنند . ویل دکتری تنها است که به خاطر مصونیت از این بیماری تنها مانده است و در نیویورک هیچکس نیست . در خیابان های خلوت کار روزانه اش این است که با سگ وفادارش به شهر برود و مایحتاج خود را از فروشگاه ها بر دارد و در ضمن راهی بیابد تا بتواند با آن داروی درمان را پیدا کند . در عین حال با پیام های رادیویی سعی دارد مثل خود زنده مانده سالم را بیابد .  به یاد می اورد که روزهایی بوده که مردم به خاطر سرایت نشدن به بیماری جدا می شدند و زنش به خاطر سالم بودن به محلی دیگر می رود ولی در هوا هلی کوپترشان منفجر می شود . وی همین گونه پیش می رود ولی به ناگه گوزنی را دنبال می کند و به تاریک خانه ای می رود که در آن دراکولاهای زیادی هستند . وی را تعقیب می کنند و وی فرار می کند ولی با کلکی موفق می شود یکی از ان ها را دستگیر کند و به خان ببرد تا آخرین کشفش را که بر روی موش جواب داده را بر روی آن امتحان کند که البته در ابتدا جواب نمی دهد

روزی بر اثر بیش از حد نزدیک شدن با زامبی ها و مبارزه با انها مورد خشم آن ها قرار می گیرد و آن ها در حد کشت وی را می زنند و در آخرین لحظات توسط دختری نجات می یابد که با پیام های رادیویی ویل او را پیدا کرده است . به همراه بچه اش است و با هم به خانه ویل می روند ولی با قطرا ت خون ویل زامبی ها خانه او را می یابند و حمله وحشیانه ای می کنند و هیچ اقدامی از ویل کارساز نیست و آنان را می یابند . در آخرین لحظات ویل متوجه جواب دادن دارو به روی دختر گرفته شده ( زامبی ) را می بیند و به زامبی ها هم می گوید که آرام باشید تا شما را خوب کنم ولی آن ها خیلی عصبانی اند . ویل دختر و بچه اش را از راه دود کش فراری می دهد و خود با نارنجک انتحاری هم زامبی ها را می کشد و هم خودش را ولی در آخرین لحظه خونی از خود را که مصون است را در شیشه ای به دختر می دهد تا وی آن را به بشریت تقدیم کند تا بیماران مانده با آن خوب شوند که این کار می شود و عده زیادی خوب می شوند و در شهری قرنطینه شده زندگی می کنند

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 13:24  توسط ناشناس  | 

 

مومیایی 3 : 2008                                MUMMY                                                                     

راب کوهن

برندان فریزر – جت لی – میشل یه ئو

دوباره ماجرا جویان عشق مومیایی سرشان درد می کند تا حادثه ای دیگر بیافرینند و این بار به چین

می ایند . سال 1947 است و پسرشان هم بزرگ شده وهمان شجاعت دوران کودکی خود را دارد . زمان های قدیم است و امپراتو سخت گیر چین که مردمان زیادی را در راه ساختن دیوار چین و دیگر بلند پروازی های خود از بین برده بود و آدم ها را زیر خاک ها مدفون کرده بود مورد نفرین زنی جادوگر قرار می گیرد و مجسمه می شود . سالیان بعد این مجسمه ها پیدا می شوند و با ترجمه زن برندان مجسمه برای سوء استفاده گران زنده می شود و امپراتور دوباره سربازان سنگ شده خود را فرا می خواند . جادوگر هم زنده می شود و تمام مرده ها و اسکلت ها را زنده می کند و جنگی در آخر رخ می دهد و در آخر با شمشیر درخشان که نقطه ضعف امپراتور است به قلب امپراتور می زنند و دوباره او را از بین می برند

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 13:21  توسط ناشناس  | 

 

اسکوپ :                                                                          SCOOP                                                                                                                           

وودی آلن

هیو جکمن . اسکارلت ژوهانسن . وودی آلن

دختری گزارشگر به دعوت شعبده بازی به داخل جعبه غیب شدن می رود . در آنجا با روح یک روزنامه نگار فوت شده روبرو می شود که آمار قاتل بودن یک فرد پولدار را می دهد که در پله آخر او را حذف کرده تا گیر نیافتد . از دختر که روزنامه نگار است می خواهد تا این پرونده را دنبال کند و پسر را گیر بیاندازد . دختر با شعبده باز که روح را او هم دیده همراه شده و به سراغ پسر می رود . مرد می شود پدرش و به استخر می روند . دختر که خود شناگر قابلی است مثلا غرق می شود و پسر نجات می دهد و با هم رابطه برقرار می کنند . ولی دختر عاشق پسر می شود و مطمئن می شود که پسر قاتل نیست و حتی بی خیال هم می شود و روح را توهم می پندارد . شعبده باز به تنهایی پیگیری کرده و ثابت می کند که پسر قاتل است . پسر که خود را در خطر می بیند و می داند که دختر او را تحویل خواهد داد مثلا او را داخل برکه برده و غرقش می کند و به پلیس خبر می دهد که جنازه پیدا شده . ولی دختر که خود مربی شنا است نجات یافته و پسر را لو می دهد

 

 

+ نوشته شده در  جمعه یکم آبان 1388ساعت 23:55  توسط ناشناس  | 

لمونی اسنیکت :                                         LEMONY SNICKET                                                                                             

براد سیلبر لینگ

جیم کری –  مریل استریپ

خانواده پولداری در اثر آتش سوزی می میرند و 3 فرزند آن ها یتیم می شوند . تمام ارثیه تا زمان 18 سالگی دختر می ماند و تا آن زمانباید کسی سرپرستی آن ها را به عهده بگیرد . خواهر برادر بزرگ و با خواهر کوچک به خانه عمه می روند ولی وی آن ها را به تنها عمو کونت اولاف می پردازد که خیلی خبیث است و هدفش فقط پول است ولی هنر اصلی اش بازیگری است ولی در راه منفی از آن استفاده می کند . از آن روزی که وکیل بچه ها را به کنت می سپارد . کنت نقشه هایش را یکی یکی اجرا می کند تا بتواند آنان را بکشد ولی بچه ها هردو مخترع و اهل مطالعه اند و نقشه های او را نقشه بر آب می کنند و اتفاقا هر وقت کنت خد را به ظاهری جدید در می آورد آن ها سریع متوجه می شوند . مثلا در صحنه اول که آن ها به خباثت کنت پی می برند این است که ماشین را درست سر راه قطار می گذارد تا قطار با آن ها بر خورد کند . که این بچه ها سریع با فنر صندلی وسیله ای را می سازند که با نخ صندلی ان را به سمت دستگیره ریل پرتاب می کند و با کشیدن آن مسیر قطار را منحرف می کنند . در آخر هم کنت به نتیجه ای دست پیدا نمی کند . و موفق نمی شود و آخرین فریبش که عقد دختر است را هم موفق نشده و تمام بلا هایی که سر بچه ها اورده بود بر سر خودش می آید .

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 11:13  توسط ناشناس  |