جوان
فقط جوان 
قالب وبلاگ
سلام دوستان عزیزم:

بچه ها این قانون وبلاگ منه تا نظر ندین نباید از مطالب وبلاگ استفاده کنید،آخه دلتون میاد من اینقدر زحمت کشیدم بدون نظر بذارین برین گناه دارم.


 
[ سه شنبه سی ام آبان ۱۳۹۱ ] [ ۲۲:۴ بعد از ظهر ] [ بهاره میرزاده ]

 بسم الله الر حمن الر حیم 

 

 

"اگربخواهید عزیز وسربلند باشید باید از سرمایه های عمر واستعداد

جوانی استفاده کنید وبا اراده و عزم راسخ خود به طرف علم و عمل و

کسب دانش و بینش حرکت کنید."   (امام خمینی"ره")

 

 

سلام بچه هابه وبلاگ من خوش آمدید.

جوونای عزیز امیدوارم از این وبلاگ خوشتان بیایید.

در این وبلاگ هرجیزی شما جوونای عزیز دنبالشونید پیدا میشه..

 


آیا میدانید

جوان چیست؟

سلامی دوباره به شمادخترها وپسرها .این وبلاگ متعلق به مــــا جووناونوجوونایی که دارن

واروارد جوانی می شوند دست پس باید درموردش نظر بدیم. وپسرهای جوون، دوستان

خـــــوب وبلاگ جوان پسند.

شماکه جوونید میدونید جوون یعنی چـــــی؟

اصلا به چه سنی میگن جوون؟

از مشکلات دوران جوونی خبر دارید؟

درمورد نیازهای دوره ی جوونی میدونید؟

دربا ره ی تنهایی جوونا چیزی شنیدید؟

و و و و ....

وقتی این سوالات را می خوانیداول خــــــوب درموردش فکر کنید و بعد ادامه ی

مطلب را بخوانید.

جوون یعنی: بهترین دوره ی زندگی هرانسانی است و آن به این علت است که وجود

 ما دارای طراوت،پاکی،سرزندگی،شادابی،صبر و...،و ذهنی متفکر، آزاد،هوشمند،

سریع و..... ولی بعضی ازجوانهاهستن که به جای استفاده ی ی صحیح از این نعمت

 بزرگی که خداوند به ما عطا فرموده به شکل غیرصحیح استفاده میکنند،چرا میگویم

نعمت بزرگ؟به این خاطرکه همانطور که گفتم اولا بهترین دوره ی زندگی ماست و

ثانیاتحولی که دراین دوره درما ایجاد می شود نه در دوره ی کودکی یانوجوانی

یافت میشود و نه در دوره ی سالمندی یا پیری، واگرهم وجود داشته باشد مقدار آن

 کم است .دوست خوبم اگرتا الان نتوانسته ای آن طور که باب میلت باشد از جوانیت

استفاده بکنی از همین الان شروع کن برای کاری که تو می خوای انجام بدهی

 هیچوقت دیر نیست تمام قوای جوانیت رابه کاربگیر با توکل به خدا شروع کن وبا طرز

فکر من میتوانم ادامه بده.دوست عزیزم،من هم مانند تو جوان هستم پس فکر نکن

 مانند پدر ومادرها قصد نصیحت کردن تورا دارم به عنوان یک دوستی که جز خیرتو چیز

 دیگری نمی خواهد،به حرفهایم گوش کن.

خوب حالا میریم سراغ سوال دوم:از نظر من سن جوانی برای خانمهااز 15 سالگی

شروع میشود تا 40 سالگی، وبرای آقاییون از 18 سالگی تا40 سالگی، ولی از نظر

علم ان چیزی که من شنیده ام: در کل سن جوانی از 18 تا 40 سالگیست.

حالا دلیل حرفم این است :از آنجایی که دخترهازودتر به بلوغ میرسند زودتر هم

ازپسرها از سن نوجوانی عبور می کنند ولی این فقط نظر شخصی من بود امیدوارم

کسی دلخور نشده باشد.

و سوال سوم :اگر خواسته باشم از مشکلات دوران جوانی بنویسم نیاز به یک طومار

دارم اما خلاصه و مفید می گویم:اولین و مهمترین آن وارد شدن به این دوره است،بله

واردشدن زیرا اگر ما ورود به این دوره را یاد نداشته باشیم یا از راه اشتباه وارد شویم

تا آخر این دوره سرگردانیم برای مثال کنکور شاید اولین بلیط برای وارد شدن به

جوانی است البته شاید چون ممکن است قبل از این هم مانع های دیگری باشداما

من با کنکورشروع می کنم. خوب روز آزمون است عده ای از جوانان پشت نیمکت ها

باامید به قبولی وبرای اولین بار شروع میکنند.در اینجاماکاری به پشت کنکوری ها

نداریم.پس از اعلام نتایج  عده ای قبول شده اند در دانشگاه دولتی و عده ای در

دانشگاه های دیگر، امــــــــــــا عده ای اصلا قبول نشده اند ،وای این اول فاجعه برای

 یک جوان است یک گروه از جوان ها تظاهر می کنند اشکالی ندارد و سال دیگر حتما

بهترین رشته در بهترین دانشگاها قبولندولی از بد روزگار سالها پشت هم میگذرند و

قبول نمیشوندولی باز هم ادامه میدهند تا اینکه بالاخره شغل درست ودرمانی ندارند

ناامیدانه اگر دختر باشد که بعد 2یا3 سال عروسش می کنند واگر پسر باشد تا شغل

 درستی نداشته باشد کسی به او زن نمیدهدو اینکه شاید دنبال کارهای خطا وخلاف

ووووو. حالا گروه دیگر:همان اول ناامید میشون و می گویند من از اول هم به درد هیچ

کاری نمی خوردم و اطرافیان هم باشنیدن این حرف او و با تلاش 1ساله اش

روشنفکران میگویند نه سال دیگری هم هست ولی نادانان می گویند واقعا که یک

 سال، مارا هم بیخود در خانه نگه داشتی وسالمان حدر رفت.این جوان از همینجا

دوره درس را خط می کشد بیماری روحی میگیرد تنها می شود و به آینده ی دختر و

پسر بالا دچار میشود.

ولی یک گروه جوان و برگزیده هست که با بی توجهی به حرف دیگران مسمم با اراده

ای استوار برای سال بعد درس می خواند و موفق می شود.آنهایی که سال اول قبول

 

شده و آنهایی که باتلاش فراوان بالاخره قبول شده اندیا آنهایی که سال اول قبول

شده اند  4سال یا بیشتر با پاس کردن یا افتادن آخرش مدک لیسانس یا

پزشکی گرفتندحالا کار کجاست ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

یه فاجعه را با هزار مانع رد کردیم غافل از این که با گذراندن دوران جوانی بر

مشکلات افزوده میشود.برای پسر ها که قبل کار سربازی اولویت دارد واگرنه

بازم درس.و دخترها برای بعضی از آنها کار مهم است ولی عده ای دیگر باز هم

درس واگر شرایط ازدواج بود اول ازدواج میکنند.


"مشکلات جوان با خانواده"

 با سلام دوباره به شما دوستان جوان وبلاگ جوانپسند باز هم ادامه ی مطلب را برایتان

مینویسم. خوب حالا از بحث کنکور ودرس کمی فاصله میگیریم و به زندگی روزمره ی یه

جوان نگاه می اندازیم. ماجوانهادر زندگی خودمان با افراد زیادیسروکارداریم از جمله والدین

که نقش به سزایی در ارتباط های دیگر ما دارندهمانطور که میدانید ما در هر خانواده ای

بزرگ شده باشیم اعم از :معتقد به دین اسلام، به ادیان دیگر, به سیاست ،به ساده

زیستی،بهزندگی تجملی،غنی -متوسط یا فقیر از نظر وضع مالی،بی بند وبار،حلال خور یا

حروم خور ودارای شغل دولتی یا آزاد،با فهم وشعور وووووو.آنقدر انواع مختلف هستند که

حافظه میاری نمیکند .به هر حال در هر کدام از این گروه خانواده ها ما رشد ونمو پیداکرده

باشیم اخلاقیات، رفتارها،انتخابات وحتی وضعیت تحصیل ما به آن برمیگردد.اما در این گروه

وقتی خوب دقت می کنیم میبینیم خانواده هایی هستند که تربیت آنها که آن چیزی که

عرف جامعهاست در تعارض است و این هم یه مشکل جوان هاست .بعضی از این جوانها

قوانین جامعه را می پذیرند و تربیت خانوادگی خود را کنار میگذارند  ولی عده ای دیگر باز

هم به روش والدین خود ادامه میدهند در اینجاست که حرام خوری ،بی بندباری ووو در

وجودشان ریشه میدواند ودامن گیرشان میشود ودر ادامه خلاف های بزرگترو زندان ومهمتر

از آن رحمت خدارا از دست میدهند.والدین همان طور که گفتم در ارتباط ودوستیابی ما

هم  نقش دارند ما میتوانیم با تربیتی که در خانواده شده ایم دوست خوب ویا ناباب و بد را

انتخاب کنیم همین طور ادامه دهیم و باز همراه را خطا یا درست برویم. دوست یکی از

مهمترین ارتباط های ما جوان ها است مطمئنا دوستان زیادی را داشته اید  حرفهایی بین ما

و او رد وبدل شده است .دوست خوبم نصیحت هرگز رازت را به دوستت نگو هرچند او را

خوب میشناسی  زیرا یک زمان میرسدرابطه یتان شکرآب میشود و او رازت را بیدرنگ بازگو

میکند و آنوقت خودت پشیمان میشوی.یک مشکل دیگر حرف زدن،نظریات،طرز فکر، نوع

لباس پوشیدن ، نوع رفتارماوووووووو  راممکن است مادر وپدر ها قبول نداشته باشندو

دائما به آنها اعتراض کنندو این باعث ناراحتی ما واینکه در رویشان بایستیم شود وانوقت

است که باز آنها می گویندآخر تو چه جور بچه ای هستی چرا مارا اذیت می کنی دلیل این

امر آن است که آنها حداقل 20 یا30یا بیشتر از ما بزرگترندآن طرز فکر یا چیزهای دیگری که

در زمان آنها وجود داشته بعد از 30 سال تغییرات زیادی کرده ولی آنها هنوز آدم های 30

سال پیش که شخصیتشان شکل گرفته بود هستند و به همین دلیل رفتار ما برایشان غیر

قابل پذیرش است.


"نیاز های جوان"

 فکر می کنم دیگه خیلی در مورد مشکلات حرف زدم حالا میریم سر نــــــــــــــــــــــیاز

 های جوانهای عزیز:

کمی با خودتان فکر کنید وببینید به عنوان یه جوان، واقعا چه چیزهایی می خواهید یا

به چه چیزهایی نیاز دارید؟

نیازهای عاطفی مثل   : محبت والدین _ توجه یا دیده شدن در نظر اطرافیان _ تعریف

 و تمجید اطرافیان _ کوچک نکردن جوان توسط والدین در مقابل خواهر یا برادر

 کوچکترش _ گوش دادن به درد ودلش _بزرگ شمردن کارهایش _آرامش ووووووو

نیاز های مادی   : در حد نیاز وتوان تامین کردن نیازهای مادی جوان آن طور که

احساس کمبود  در مقابل دوستان و یا آشنایانش نکند _بها دادن به جوان _ محیا کردن

 شرایط کامل  تحصیل آن هم در صورت توان والدین_وووووووووو

نیازهای روحی (مختص والدین) :والدین محترم در هنگامی که جوان برایتان درد

 و دل می کند با دقت به حرفهایش گوش کنید و هرگز حرفهایش را مسخره نکنید وآنها

 را بچگانه نبینیدبعداز اتمام حرفهای جوانتان،او را با توجه به سنش راهنمایی کنید و

 هرگزسعی در نصیحت کردن او نکنید و این را باید بدانید که اگر جوان حرفهایش را به

 مادر یا پدرش گفته نخواسته آن یکی دیگر باخبر شود پس اگر به مادرش گفت مادر

 محترم به پدر هیچ چیز نگویید و سعی کنیذاعتماد  فرزندتان را جلب کنــــــــــــید.

همان طور که از او انتظار کار کردن را دارید  شما هم کار هایی را که از شما انتظار

 دارد انجام دهید.

همین جا درباره ی تنهایی جوان برایتان چیزهایی بگویم :اغلب جوان ها عاشق

 جوانی هستند و دوست دارند از 24 ساعت شبانه روز 16 ساعت آن را تنها باشند

 یعنی اگر 8 ساعت خواب را از 24 ساعت کم کنیم  می ماند 16 ساعت و با عبارتی

 کلا 16 ساعت بیداری را تنهـــــــــــــا باشند. نگویید نه من که اینطوری نیستم  شما

 هم هستید ولی حتما کمتراز 16 ساعت. من اغلب جوانها رامی گویم.

 

 حالا اگه ما جوانها تنهابشیم چه کارهایی انجام میدهیم؟

 کارهای خوب :درس خواندن،  آهنگ گوش دادن ، نماز خواندن ،خواندن قرآن ، دیدن

 فیلم های مناسب ،انجام دادن بازی رایانه ای ،نوشتن خاطرات،خواندن کتاب،درست

 کردن یه کاردستی ،یاد گرفتن زبان انگلیسی،مرتب کردن اتاق ووووووو

کارهای غلط : پیامک دادن یا زنگ زدن به افراد ناشناس و اذیت کردن او،چت کردن،

 وارد شدن در سایتهای مبتذل ،قلیان کشیدن یا هر وسیله ی اعتیاد آور، صحبت کردن

 با جنس مخالف ،انجام کارهای جنسی ،خراب کردن وسایل ،وووووووو

میدونید چرا اینها را به شکل مجزا نوشتم و نام های خوب و غلط را برایشان انتخاب

 کردم؟ برای اینکه کار های خوب  از نظر دین و خدا اشکالی ندارد و ما میتوانیم حتی

 در حضور والدین هم انجام دهیم اما ترجیح میدهیم تنها باشیم چون به آرامش نیاز

 داریم. اما کارهای غلط از نظر خدا اشکال دارد زیرا ما منتظر میشویم که کاملا تنها

 شوییم یا به صورت مخفی و با ترس انجام می دهیم و اگر والدین باشند نمی توانیم

 جلویشان این کارها را انجام دهیم . ما مثلا در تنهایی کامل این کارها را انجام می

 دهیم بی آنکه بدانیم بزرگتری بینا و عاقل در حال دیدن ما است پس اگر بازهم به

 کارهایمان در حضور او ادامه دادیم یعنی حضورش اشکالی ندارد این را بدانیم ما

 هیچوقت تنها نیستیم.او به ما هیچ چیز نمی گوید فقط از کارهای ما شرمسار می شود


داستانی در مورد انیشتین

معروف است که یک بار اینشتین در امریکا با قطار در حال مسافرت بوده که مامور قطار برای دیدن بلیط سر می رسد اما اینشتین هر چه که می گردد بلیط را پیدا نمی کند. مامور که این وضع را می بیند از کوپه او دور می شود در حالی که می گوید "حضرت استاد ، کیست که شما را نشناسد و یا شک کند شما بلیط نگرفته اید. نیازی به نشان دادن بلیط نیست". اینشتین سری به نشانه تشکر تکان می دهد. مامور بعد از تمام کردن کوپه های دیگر این واگن ، نگاهی به عقب می اندازد اما متوجه می شود اینشتین همچنان در حال گشتن است. برمی گردد و می گوید : "پروفسور اینشتین ، گفتم که شما را می شناسم و نیازی به بلیط نیست ، چرا بازهم نگرانید؟" اینشتین جواب می دهد : "اینهائی که گفتی خودم هم می دانم ، دنبال بلیط هستم ببینم به کجا دارم می روم"

ادامه مطلب یادتون نره یک جدول طالع بینی را خواهید دید:

ادامه مطلب
[ سه شنبه بیستم دی ۱۳۹۰ ] [ ۱۱:۵۸ قبل از ظهر ] [ بهاره میرزاده ]


.In The Name of Allah

I am a Shiite Muslim girl. I love the prophet Mohammad (peace be upon Him), beacuse He is the messenger of justice and innocence. And may God send greetings to Imam Ali who was born in Kaaba , a holy place visited by thousands of Muslim pilgrims annually . I love Imam Hussein, who kept Islam alive  with his blood. I love Imam Mahdi, the Son of Man according to Gusplel, and the Savior of the world according to Holy Qur'an. Similarly,  I love The Fourteen Innocent Ones who complete Islam


برچسب‌ها: امام زمان, مهدی موعود, 14معصوم, ائمه اطهار
[ شنبه شانزدهم اسفند ۱۳۹۳ ] [ ۲۳:۵۴ بعد از ظهر ] [ بهاره میرزاده ]
[ شنبه ششم مهر ۱۳۹۲ ] [ ۱۱:۴۶ قبل از ظهر ] [ بهاره میرزاده ]
روزی دست پسر بچه‌ای در گلدان کوچکی گیر کرد و هر کاری کرد، نتوانست دستش را از گلدان خارج کند. به ناچار پدرش را به کمک طلبید. اما پدرش هم هر چه تلاش کرد نتوانستند دست پسر را از گلدان خارج کنند. گلدان گرانقیمت بود، اما پدر تصمیم گرفته بود که آن را بشکند. قبل از این کار به عنوان آخرین تلاش به پسرش گفت: «دستت را باز کن، انگشت‌هایت را به هم بچسبان و آنها را مثل دست من جمع کن. آن وقت فکر می‌کنم دستت بیرون می‌آید.»قصاب و سگ باهوش!
پسر گفت: «می‌دانم اما نمی‌توانم این کار را بکنم.»
پدر که از این جواب پسرش شگفت‌زده شده بود پرسید: «چرا نمی‌توانی؟»
پسر گفت: «اگر این کار را بکنم سکه‌ای که در مشتم است، بیرون می‌افتد.»
شاید شما هم به ساده‌لوحی این پسر بخندید، اما واقعیت این است که اگر دقت کنیم می‌بینیم همه ما در زندگی به بعضی چیزهای کم‌ارزش، چنان می‌چسبیم که ارزش دارایی‌های پرارزشمان را فراموش می‌کنیم و در نتیجه آنها را از دست می‌دهیم.

قصاب با دیدن سگی که به طرف مغازه اش نزدیک می شد حرکتی کرد که دورش کند اما کاغذی را در دهان سگ دید.

کاغذ را گرفت. روی کاغذ نوشته بود «لطفا ۱۲ سوسیس و یه ران گوشت بدین». ۱۰ دلار همراه کاغذ بود.

قصاب که تعجب کرده بود سوسیس و گوشت را در کیسه ای گذاشت و در دهان سگ گذاشت.
سگ هم کیسه را گرفت و رفت.

قصاب که کنجکاو شده بود و از طرفی وقت بستن مغازه بود تعطیل کرد و به دنبال سگ راه افتاد.
سگ در خیابان حرکت کرد تا به محل خط کشی رسید. با حوصله ایستاد تا چراغ سبز شد و بعد از خیابان رد شد.

قصاب به دنبالش راه افتاد.

سگ رفت تا به ایستگاه اتوبوس رسید نگاهی به تابلو حرکت اتوبوس ها کرد و ایستاد.
قصاب متحیر از حرکت سگ منتظر ماند.

اتوبوس امد, سگ جلوی اتوبوس آمد و شماره آنرا نگاه کرد و به ایستگاه برگشت. صبر کرد تا اتوبوس بعدی امد دوباره شماره آنرا چک کرد. اتوبوس درست بود سوار شد.

قصاب هم در حالی که دهانش از حیرت باز بود سوار شد.

اتوبوس در حال حرکت به سمت حومه شهر بود و سگ منظره بیرون را تماشا می کرد. پس از چند خیابان سگ روی پنجه بلند شد و زنگ اتوبوس را زد. اتوبوس ایستاد و سگ با کیسه پیاده شد. قصاب هم به دنبالش.

سگ در خیابان حرکت کرد تا به خانه ای رسید. گوشت را روی پله گذاشت و کمی عقب رفت و خودش را به در کوبید. این کار را باز هم تکرار کرد اما کسی در را باز نکرد. سگ به طرف محوطه باغ رفت و روی دیواری باریک پرید و خودش را به پنجره رساند و سرش را چند بار به پنجره زد و بعد به پایین پرید و به پشت در برگشت.

مردی در را باز کرد و شروع به فحش دادن و تنبیه سگ و کرد.

قصاب با عجله به مرد نزدیک شد و داد زد: چه کار می کنی دیوانه؟ این سگ یه نابغه است. این باهوش ترین سگی هست که من تا به حال دیدم.

مرد نگاهی به قصاب کرد و گفت: تو به این میگی باهوش؟ این دومین بار تو این هفته است که این احمق کلیدش را فراموش می کنه.

پائولو کوئلیو

این داستان کوتاه را در وبلاگی ایتالیایی چاپ شده است. در ضمن این داستان نمره ۸۲ از ۱۰۰ را گرفته .

لوئیجی دلاپانته تفنگ شکاری همسایشان را قرض گرفت تا به شکار برود تا شاید با شکاری خانواده ۸ نفره گرسنه خود را سیر کند.
از این جمع پسر ۱۰ ساله او آندره آ گفته بود که حاضر است گرسنه بماند و بمیرد ولی از گوشت حیوان شکار شده نخورد و این عقیده خود را دیشب به پدرش گفته بود . ولی لوئیجی چاره ای دیگر نداشت.

از میان انبوه درختان جنگل ، رنگ خوشرنگ قهوه ای گوزنی را دید و گوشه ای کوچک از شاخ سفید او را . پس بیدرنگ نشانه گرفت و شلیک کرد و مطمئن از اینکه شکار را زده سگ پشمالو و تنبل خودش به اسم کاتی را باز کرد تا محل شکار را پیدا کند .
بدنبال سگش راه افتاد نزدیک محل که شد، قطرات خون را دید و نزدیک و نزدیکتر …

اما سگش دیگر جلوتر نمی رفت و لوئیجی از ترس اینکه مبادا اشتباها گراز یا خرسی را زخمی کرده و این دو حیوان اگر زخمی شوند بسیار خطرناکند همانجا ماند تا اینکه صدای ناله ای شنید صدای انسانی زخمی . با شتاب جلوتر رفت و پسرش آندره آ را نیمه جان یافت با کت بلندش به همان رنگ قهوه ای رنگ و کاغذی خون آلود در دستش .

پدر و پسر فرصت رد وبدل کردن حرفی را پیدا نکردند و آندره آ در دم جان سپرد . پسر انگار فقط می خواست فقط یکبار دیگر چهره پدر را ببیند . پس از لحظاتی حزن آلود و معلوم لوئیجی کاغذ را از دست پسرش گرفت . کاغذی رسمی از روزنامه کوریره دلا سرا بدین مضمون جناب آقای لوئیجی دلاپانته نظر به اینکه داستان گوزن سرزمین من پسر شما آندره آ در جشنواره داستان نویسی ناحیه میلان حائز رتبه اول شده و جایزه ۲۰۰۰۰ یورویی این مسابقه را از آن خود کرده خواهشمند است جهت دریافت جایزه به همراه آندره آ در سوم ژوئن در سالن روزنامه در میلان حضور بهم رسانید در ضمن بلیطهای رفت و برگشت برای شما فرستاده شده است .

در ضمن در کنار داستان زیبای پسرتان نامه ای هم بود از وضع بسیار بد مادی خانواده شما که این روزنامه افتخار دارد تا شما را برای دفتر پذیرش آگهی این روزنامه در جنوا استخدام نماید با شرط اینکه تمامی داستانهای آندره آ تا سن بیست سالگی در انحصار روزنامه برای چاپ باشد .

تفکر معکوس
روزی پسری قصد داشت تا از مکانی به مکان دیگر برود و در بین راه جاده ای خلوت بود
در یک دست پسر یک چوبدستی و یک سطل و در دست دیگر وی بندی بود که توله سگی را به آن بسته بود و او را با خود می برد.
هنوز چند قدمی نرفته بود که دختری خود را به وی رساند و گفت :
امکان دارد من هم در این مسیر همراه شما شوم چرا که این مسیری است خلوت و طولانی و من جرات تنهایی رفتن را ندارم.

پسر قبول کرد و وی نیز همراه پسر شد . مقداری که رفتند و از نظرها گم شدند دختر به پسر گفت :
ببین آقا ! الان اینجا جاده خیلی خلوت است و من می ترسم که تو به من تجاوز کنی!
پسر گفت : من چگونه می توانم به تو تجاوز کنم در حالی که در یک دستم چوب و سطل و در دست دیگرم بند این توله سگ می باشد؟

دختر گفت : راست گفتی! من فکر کردم اگر تو چوبت را در زمین فرو کنی و بند توله سگ را به آن ببندی
سطل را هم وارونه روی سرش گزاری دستت خالی می شود و آنوقت به من تجاوز می کنی !!!

پسر متعجب گفت : آفرین ! من دو ساعت است که دارم فکر می کنم اگر بخواهم این کار را بکنم
دراین مسیر بی آب و درخت سگ را کجا ببندم که فرار نکند و فکر چوب و سطل را نکرده بودم.

دختر نیز جواب داد :

چون من تفکر معکوس داشتم و تو نداشتی یعنی تو از مهمترین چیز یعنی سگ شروع کردی و من از بی اهمیت ترین چیز یعنی چوب !
 

 
 
[ شنبه ششم مهر ۱۳۹۲ ] [ ۱۱:۳۳ قبل از ظهر ] [ بهاره میرزاده ]
سلام بچه ها عکسهای بسیار زیبایی  براتون در ادامه مطالب گذاشتم حتما برید و ببینید واقعا حیفه آدم ندیده بمونه.هاهاهاهاها


ادامه مطلب
[ سه شنبه بیست و سوم آبان ۱۳۹۱ ] [ ۲۱:۵۱ بعد از ظهر ] [ بهاره میرزاده ]
شاید این عکسها کاملا مناسب جهان ما باشه از وجود چنین جهانی احساس تاسف می کنم بهتره شما هم ادامه مطلب را ببینید تاکسد زیادی میکنک حتما ببینیدددددددددددد.
برچسب‌ها: دنیای ما در چند نما
ادامه مطلب
[ دوشنبه پانزدهم آبان ۱۳۹۱ ] [ ۱۲:۵۶ بعد از ظهر ] [ بهاره میرزاده ]
سلام دوستان میدونم شاید از بحث جوان کمی دور شدم ولی بالاخره جوانان هم کنجکاوند این عکسها را برایتان گذاشتم چون به نظرم زیبا بودند. ژس دوستان گلم ادامه مطلب را حتما ببینید..
برچسب‌ها: عکسهای بازیگران حریم سلطان
ادامه مطلب
[ دوشنبه پانزدهم آبان ۱۳۹۱ ] [ ۱۲:۵۲ بعد از ظهر ] [ بهاره میرزاده ]
 ﯾﻪ ﺭﻭﺯ ﯾﻪ ﺩﺍﻧﺸﺠﻮﯾﯽ ﻭﺍﺳﻪ ﺧﻮﺭﺩﻥ ﻏﺬﺍ ﻣﯿﺮﻩ ﺳﻠﻒ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ . ﻭﻟﯽ ﻣﺴﺘﻘﯿﻢ ﻣﯿﺮﻩ ﺳﺮ ﻣﯿﺰ ﺍﺳﺎﺗﯿﺪ ﻭ ﺭﻭﺑﻪ ﺭﻭﯼ ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ﻣﯿﺸﯿﻨﻪ ﻭﺷﺮﻭﻉ ﻣﯿﮑﻨﻪ ﺑﻪ ﻏﺬﺍ ﺧﻮﺭﺩﻥ . ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺗﺎ ﺍﯾﻦ ﺻﺤﻨﻪ ﺭﻭ ﻣﯿﺒﯿﻨﻪ ﻋﺼﺒﺎﻧﯽ ﻣﯿﺸﻪ ﻭ ﻣﯿﮕﻪ : ﮔﺎﻭﻫﺎ ﺑﺎ ﭘﺮﻧﺪﻩ ﻫﺎ ﺗﻮ ﯾﻪ ﺟﺎ ﻏﺬﺍ ﻧﻤﯿﺨﻮﺭﻥ . ﺩﺍﻧﺸﺠﻮ ﺧﯿﻠﯽ ﺧﻮﻧﺴﺮﺩ ﻣﯿﮕﻪ : ﺑﻠﻪ ﺩﺭﺳﺘﻪ ﻭﺍﺳﻪ ﻫﻤﯿﻦ ﻣﻨﻢ ﭘﺮﻭﺍﺯ ﻣﯿﮑﻨﻢ ﻭ ﻣﯿﺮﻡ ﯾﻪ ﺟﺎ ﺩﯾﮕﻪ ﻣﯿﺸﯿﻨﻢ ! ﺍﺳﺘﺎﺩ ﮐﻪ ﺷﺪﯾﺪﺍ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﻧﺸﺠﻮﯼ ﺣﺎﺿﺮ ﺟﻮﺍﺏ ﻋﺼﺒﺎﻧﯽ ﻣﯿﺸﻪ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﻣﯿﮕﯿﺮﻩ ﻣﻮﻗﻊ ﺍﻣﺘﺤﺎﻥ ﺑﺰﻧﻪ ﺩﻫﻦ ﺩﺍﻧﺸﺠﻮﺭﻭ ﺳﺮﻭﯾﺲ ﮐﻨﻪ ! ﺳﺮ ﺍﻣﺘﺤﺎﻥ ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺑﻌﺪ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﻭﺭﻗﻪ ﺩﺍﻧﺸﺠﻮﺭﻭ ﺗﺼﺤﯿﺢ ﻣﯿﮑﻨﻪ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﻣﯿﺸﻪ ﺩﺍﻧﺸﺠﻮ ﻣﯿﺘﻮﻧﻪ ﺑﻪ ﺭﺍﺣﺘﯽ ﺩﺭﺳﻮ ﭘﺎﺱ ﮐﻨﻪ ﻭﺍﺳﻪ ﻫﻤﯿﻦ ﺑﺶ ﻣﯿﮕﻪ : ﯾﻪ ﺳﻮﺍﻝ ﻣﯿﭙﺮﺳﻢ ﺍﮔﻪ ﺟﻮﺍﺏ ﻣﻨﻄﻘﯽ ﺑﺪﯼ ﻧﻤﺮﻩ ﺗﻮ ﻣﯿﺪﻡ . ﻭ ﺳﻮﺍﻝ ﺍﯾﻨﻪ : ﺗﻮ ﯾﻪ ﮐﯿﺴﻪ ﭘﻮﻝ ﻭ ﺗﻮ ﯾﻪ ﮐﯿﺴﻪ ﺩﯾﮕﻪ ﻋﻘﻞ ﻭ ﺷﻌﻮﺭ ﻭﺟﻮﺩ ﺩﺍﺭﻩ ﺗﻮ ﮐﺪﻭﻣﻮ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﻣﯿﮑﻨﯽ؟ ﺩﺍﻧﺸﺠﻮ ﮐﯿﺴﻪ ﭘﺮ ﭘﻮﻝ ! ﺍﺳﺘﺎﺩ : ﻭﻟﯽ ﻣﻦ ﻋﻘﻞ ﻭ ﺷﻌﻮﺭ ﻭ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﻣﯿﮑﺮﺩﻡ ﮐﻪ ﺧﯿﻠﯽ ﻣﻬﻤﺘﺮ ﺍﺯ ﭘﻮﻟﻪ ! ﺩﺍﻧﺸﺠﻮ: ﺑﻠﻪ ﺩﻗﯿﻘﺎ ! ﭼﻮﻥ ﻫﺮ ﮐﺴﯽ ﭼﯿﺰﯾﻮ ﻭﺭﻣﯿﺪﺍﺭﻩ ﮐﻪ ﻧﺪﺍﺭﻩ ! ﺍﺳﺘﺎﺩ ﮐﻪ ﺩﯾﮕﻪ ﺧﻮﻧﺶ ﺑﻪ ﺟﻮﺵ ﺍﻭﻣﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﭘﺎﯼ ﺑﺮﮔﻪ ﺩﺍﻧﺸﺠﻮ ﻣﯿﻨﻮﯾﺴﻪ " ﮔﺎﻭ " ﻭ ﺑﺮﮔﻪ ﺭﻭ ﻣﯿﺪﻩ ﺑﻪ ﺩﺍﻧﺸﺠﻮ . ﺩﺍﻧﺸﺠﻮ ﺑﺪﻭﻥ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﻪ ﺑﺮﮔﻪ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻨﻪ ﺍﺯ ﮐﻼﺱ ﻣﯿﺮﻩ ﺑﯿﺮﺭﻭﻥ ﻭﻟﯽ ﭼﻨﺪ ﻟﺤﻈﻪ ﺑﻌﺪ ﻣﯿﺎﺩ ﺗﻮ ﻭ ﺑﻪ ﺍﺳﺘﺎﺩﺵ ﻣﯿﮕﻪ : ﺧﯿﻠﯽ ﺑﺒﺨﺸﯿﺪ ﺷﻤﺎ ﭘﺎﯼ ﺑﺮﮔﻪ ﻣﻦ ﺍﻣﻀﺎﺗﻮﻧﻮ ﺯﺩﯾﻦ ﻭﻟﯽ ﻧﻤﺮﻩ ﻣﻨﻮ ﯾﺎﺩﺗﻮﻥ ﺭﻓﺖ ﺑﻨﻮﯾﺴﯽ

چطور‌ یک‌ نقاش‌ چشم‌ را‌ فریب‌ می‌دهد؟

مجله مهر: الساندرو دیدی، وقتی مداد به دست می‌گیرد آثاری خلق می‌کند که مرز بین واقعیت و خیال را از بین می‌برد. او از تکنیک‌هایی استفاده می‌کند که چشم انسان نقاشی‌هایش را به صورت سه بعدی و اشیای واقعی در زندگی می‌بیند.

با یک مداد و کاغذ الساندرو دیدی آثاری خلق می‌کند که چشم انسان را فریب می‌دهد و باعث می‌شود همه باور کنند که نقاشی‌ها او دارای بعد هستند.

این نقاش می‌گوید: من از خطای چشم انسان با استفاده از سایه‌ها و تکنیک‌های دیگر استفاده می‌کنم تا به نظر برسد که نقاشی‌هایم سه بعدی هستند. استفاده از برخی وسایل واقعی هم مانند یک حلقه یا حتی مداد نقاشی به این حس سه بعدی بودن کمک می‌کند.



نـظـر دانـشجویان مـختلف در مــورد سـوسک ! (محض خنده)

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


دانشجوی حقوق:
با اینکه همیشه شاهد اعمال دانشجویان است ولی هیچوقت و در هیچ دادگاهی علیه آنان شهادت نمی دهد!

دانشجوی جغرافیا: مکان، آب و هوا و شرایط محیطی در او تاثیری ندارد چون او همه جا هست!

دانشجوی مهندسی:شجاعتش برایم قابل تحسین است چون ماکت هر پل یا ساختمانی را که می سازم بدون توجه به احتمال تخریب آن، به رویش می رود و افتتاحش می کند!

دانشجوی پزشکی: تنها موجودی است که از تیغ تشریح من هراسی ندارد و به طرفم می آید تا با فدا کردن جانش موجب پیشرفت علم پزشکی شود!

دانشجوی مدیریت: با آن جثه کوچک، آنچنان خانواده پرجمعیتش را مدیریت و اداره می کند که انگار مدیر بودن باید در خون هر کس باشد و درس خواندن بی فایده است!

دانشجوی زبان و ادبیات فارسی: او هیچوقت حرفی نمی زند ولی با سکوتش هزاران حرف را به من می آموزد!

دانشجوی روانشناسی: درون گرا، خجالتی، کم حرف، یک شخصیت منحصر به فرد!

دانشجوی علوم سیاسی: به هیچ دسته و گروهی وابسته نیست، تک و تنها برای هدفش تلاش می کند!

دانشجوی برق: وقتی روشنایی و خاموشی در نحوه حرکت او بی تاثیر است من را متوجه نیرویی فراتر از برق می کند!

دانشجوی کامپیوتر: مغز کوچک او با آن همه ذخایر اطلاعاتی بسیار پیشرفته تر از فلش 32 گیگ است!

دانشجوی فیزیک هسته ای: زندگی در خوابگاه حق مسلم اوست!

دانشجوی تربیت بدنی: آنقدر عضلاتش نیرومند است که می تواند از دیوار راست هم بالا برود!

دانشجوی زبان شناسی: هیچکس زبانش را نمی فهمد!

دانشجوی علوم تربیتی:شیوه تربیتی او در تعلیم فرزندان بی شمارش برایم قابل احترام است چرا که تمام آن فرزندان بی چون و چرا ادامه دهنده راه او می باشند!

دانشجوی زمین شناسی: کاش می توانستم به مانند او به اعماق زمین بروم و ندیدنی ها را ببینم!

دانشجوی زبان انگلیسی: ! It is always silent

دانشجوی تاریخ: گذشت اعصار و قرون نتوانسته هیچ تاثیری در ظاهر و عقاید و شیوه زندگی او بگذارد!

دانشجوی فلسفه: همیشه فلسفه وجودی او برایم سوال بوده ولی مطمئنم که در پس خلقتش هدفی والا نهفته است!

دانشجوی هنر: هیچوقت منتظر نمی شود تا بتوانم پرتره اش را تمام کنم!

دانشجوی مکانیک: با الهام از او توانستم خودرویی بسازم که هم در آب و خشکی حرکت کند و هم بتواند از سطوح صاف و صیقلی بالا برود!

دانشجوی آمار: بدون شک از یک روش آماری قوی برای محاسبه تعداد فرزندانش بهره می برد!

دانشجوی اخلاق:آنقدر با مرام و پایبند به اخلاقیات است که تا به حال نگذاشته هیچکس اشک او را ببیند حتی زمانیکه فرزندش را جلوی چشمانش له می کنند!

دانشجوی علوم ارتباطات: تا او هست، هیچکس تنها نیست!



حكايت آدم پر رو


حسین نامي وارد دهي شد و در مكاني كه اهالي ده جمع شده بودند نشست و بناي گريه گذاشت.
سبب گريه‌اش را پرسيدند، گفت: من مردغريبي هستم و شغلي ندارم براي بدبختي خودم گريه
مي‌كنم، مردم ده او را به شغل كشاورزي گرفتند.
شب ديگر ديدند همان مرد باز گريه مي‌كند، گفتند حسین آقا ديگر چه شده؟ حالا كه شغل پيدا كردي،
گفت: شما همه منزل و ماءوا مسكن داريد و مي‌توانيد خوتان را از سرما و گرما حفظ كنيد ولي من غريبم
و خانه ندارم براي همين بدبختي گريه مي‌كنم.
بار ديگر اهالي ده همت كردن و برايش خانه‌اي تهيه كردند و وي را در آنجا جا دادند. ولي شب باز ديدند
دارد گريه مي‌كند. وقتي علت را پرسيدند
گفت: هر كدام از شما‌ها همسري داريد ولي من تنها در ميان اطاقم مي‌خوابم.
مردم اين مشكل او را نيز حل كردند و دختري از دختران ده را به ازدواج او در آوردند.
ولي باز شب هنگام حسين آقا داشت گريه مي‌كرد. گفتند باز چي شده، گفت: همه شما سيد هستيد
و من در ميان شما اجنبي هستم.
به دستور كدخدا شال سبزي به كمر او بستند تا شايد از صداي گريه او راحت شوند ولي با كمال تعجب
ديدند او شب باز گريه مي‌كند، وقتي علت را پرسيدند
گفت: بر جد غريبم گريه مي‌كنم و به شما هيچ ربطي ندارد!


برچسب‌ها: مطالب خواندنی
[ شنبه نهم اردیبهشت ۱۳۹۱ ] [ ۱۷:۳۰ بعد از ظهر ] [ بهاره میرزاده ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ